تبليغاتX
اصلاح طلب
آزادی ... اصلاح طلب !!!
 

دورنمای عمر

طی شد این عمر ، تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است اینکه خود می دانم ، که نکردم فکری ، که تعمق ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی ، که چه سان می گذرد ، عمر گران .

کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات .

همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان ، که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست ، بایدش نالیدن .

من نپرسیدم هیچ که پس از این زچه رو نتوان خندیدن ؟

نتوان فارغ و آسوده ز غم ، همه شادی دیدن ، همچو مرغی آزاد ، هر زمان بال گشودن ، سر هر بام که شد ، خوابیدن .

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن ؟

هیچکس نیز نگفت : زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟ بعد از این چند صباح ، به کجا باید رفت ، به چه سان باید رفت ؟ با کدامین توشه با سفر باید رفت ؟

نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراغت ، به نشاط ،

فارغ از نیک و بد مرگ و حیات .

بعد از این باز نفهمیدم هیچ ، که چه سان دی بگذشت .

لیک گفتند که جوان است هنوز ، بگذارید جوانی بکند ، بهره از عمر برد ، کامروایی بکند ؛

بگذارید که خوش باشد و مست ، بعد از این باز ورا عمری هست .

یک نفر بانگ برآورد که او ، از هم اکنون باید فکر فردا بکند ؛

دیگری آوا داد که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند .

دیگری گفت : همانطور که رفت دیروزش ، بگذرد امروزش ، بگذرد فردایش .

با همه این احوال ، من نپرسیدم هیچ ، که چه سان دی بگذشت ؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت ؟

نه تفکر ، نه تعمق و نه اندیشه دمی ، عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی .

چه توانی که زکف دادم مفت . من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت .

قدرت عهد شباب ، می توانست مرا تا به خدا پیش برد .

لیک ، بیهوده تلف  گشت جوانی ، هیهات .

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه ، راهنمایم بودند .

عمرشان طی می گشت ، بیخود و بیهوده ،

و مرا می گفتند که چو آنان باشم ؛

چو آنان دایم فکر خوردن باشم ، فکر گشتن ، فکر تامین معاش ، فکر ثروت باشم .

کس مرا هیچ نگفت ، زندگی خوردن نیست ، زندگی ثروت نیست ، زندگی داشتن همسر نیست ، زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل زجهان بودن نیست .

ای صد افسوس که چون عمر گذشت ، معنی اش فهمیدم .

حال من می فهمم ، هدف از زیستن این است رفیق :

من شدم خلق که با عزمی جزم ، پای از بند هواها گسلم ؛

پای در راه حقایق بنهم ، با دلی آسوده ، فازغ از شهوت و آز و حسد ، کینه و بخل ، مملو از عشق و جوانمردی و زهد ، در ره کشف حقایق کوشم .

شربت جرات و امید و شهامت نوشم .

رزه جنگ برای بد و ناحق پوشم ،

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم .

آنچه آموخته ام ، بر دگران نیز ، نکو آموزم .

شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ،

ره نمایم به همه ، گرچه سراپا سوزم .

من شدم خلق که مثمر باشم ؛

نه چنین زاید و بی جوش و خروش ؛

عمر بر باد و به حسرت خاموش .

ای صد افسوس ، که چون عمر گذشت ، معنی اش فهمیدم :

حال می پندارم کین دو سه روز از عمرم ، به چه ترتیب گذشت :

کودکی بی حاصل ، نوجوانی باطل ، وقت پیر غافل .

به زبانی دیگر :

کودکی در غفلت ، نوجوانی شهوت ، در کهولت حسرت .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 0:43  توسط اصلاح طلب | 
 

یک تکه نان

بنام حق


با قدم های خسته، شبگرد آشنا،

 در کوچه های خلوت شهر، آرام آرام می رود.
کوچه ها تاریک، خلوت، ساکت، خاموش.
پنجره ها بسته.
درها بسته.
شهر در خود نشسته و سنگین خفته است.
صدای باد، سکوت شب را یک لحظه می شکند.
نگاه كن!
شهر تاريكست.
چراغي روشن نيست
شب بخير!
امشب! نامه اي براي امشب را بخوان!


عکس از : امين ابراهيمي

شعر از : شوق

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 3:9  توسط اصلاح طلب | 

 

شبی از شبها گوسفندی به همراه منگول و حبه ی انگول تصمیم می گیرن که برن بیرون هوا خوری و برای شام هم کمی بچرن . منگول که تازه گواهینامه ی فرقون سواری رو گرفته بود ، قرار شد که سور بده و علف اون شب به عهده ی اون بود . بعد از کمی بع بع و مع مع ، تصمیم براین شد که برن طویله ی رزاقی !!! . بعد از صرف غذا ظاهرا اونها راضی به این مقدار نبودن ؛ برای همین قرار گذاشتن که برن به کافی شاپ شاندیز !!! .

اونجا سفارش بستنی گرگ نما و مامان بزی دادن !!! .

در این حین بعضی ها ( گوسفند ) از بیکاری مشغول سم کشیدن به میزها شده بود !

گاهی اوقات هم بستنی مامان بزی رو درون بینی منگول فرو می برد !

قابل توجه انجمن حمایت از گوسفندان روانی :

بعضی از گوسفندان همیشه دارای خلقی تنگ و ناراحت و ماتم هستن ، اما طی تحقیقاتی که منگول و حبه ی انگول انجام دادن این نوع از گوسفندان نادر بر اثر دیدن طبیعت ( مانند جنگل سنگ نو ) و همچنین بر اثر خوردن غذاهای مقوی و مفت ( مثل امشب ) دچار هیجان شده و از شدت خوشحالی سم زده و 32 دندان خود را به نمایش می گذارند . البته باید به یک بز به نام منگول هم اشاره کرد که با وجود معده درد ( بهانه های الکی ) به طور کامل غذایشان را خورده و پایه ی هر گونه شاندیز رفتن می شوند !!!

یکی دیگر از عجایب این ضیافت خاطره نوشتن گوسفندها بر روی جعبه ی دستمال کاغذی بوده است !

خدا آخر و عاقبت ما را بخیر کند

البته شاید خیلی از شما بگویید که این مطلب هیچ گونه سنخیتی با مطالب دیگر این وبلاگ ندارد . اما باید به عرض برسانم که اگر خوب تدبیر شود ارتباط پیدا خواهد شد ( گوسفند نمانید ؟!!!)

با آرزوی موفقیت

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 1:14  توسط اصلاح طلب | 

 

سیاوش را آزاد کنید

 

ياران منشينيد خموش!

 


خبر را از وبلاگ سياوش و از زبان سيامک برادر سياوش بخوانيد!
با اين عنوان!
((خبر بد. دوستان"به سياوش کمک کنيد"))

متاسفانه وبلاگ نويسي ديگر راهي زندان شد!و اين بار دوست عزيز سياوش گرامي!
او اکنون به دستور معاونت فرهنگي ضد اطلاعات تحت باز جويي قرار دارد!


از ديروز کامنت هاي وبلاگ سياوش توسط مسول پرونده و وکيلش چک مي شوند!
تا مشخص شود سياوش قصد تاثير سو و تشويش اذهان را داشته يا مطالبش منطقي و منصفانه نوشته شده است!...

 

حق هر ايراني است که عملکرد دولت را نقد کند.و براي بالا بردن فرهنگ جامعه تلاش کند!آيا اين انصاف است؟
"سياوش با پاي خود به معاونت فرهنگي مراجعه کرد! تا از آرمان ها و عقايدش دفاع کند!"
حتي او  مخالفت خود را با آزاد شدن به وسيله ي سند اعلام نمود!  او با اين عمل قصد دارد از نوشته ها و عقايد خود دفاع کند و بگويد قصدانتشار اکاذيب در وبلاگش را نداشته است!
بيوگرافي سياوش را در زير از وبلاگ سياوش بخوانيم::
بيوگرافي سياوش):
SIAVASH.A /مجرد/26سالمه/قدم188/وزنم78/اعتقاد به نظر هيچ مخالفي که از چارچوب قانون ايران خارجه ندارم بلکه به ترميم نقاط تاريک همين سيستم و همين قانون اساسي عقيده دارم.


اميدوارم سياوش عزيز در شرايطي عادلانه محاکمه شود!

اصل سي ششم قانون اساسي::
حکم به مجازات و اجراي آن بايد تنها از طريق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.

اصل سي و هفتم قانون اساسي::
اصل برائت است و هيچ کس از نظر قانون مجرم شناخته نمي شود،مگر اينکه جرم او در دادگاه صالح ثابت شود.

فقط چند دقيقه ايست که از اين خبر آگاه شدم.اين مطلب را براي آگاهي دوستان  و آزادي سياوش نوشته ام.


از شما دوستان تقاضا دارم ::
1::در برخورد با اين مسئله به طور هوشمندانه بر خورد کنيد.و به وبلاگ
سياوش برويد و در آخرين پست نظر خود را به صورت منطقي اعلام کنيد .
2::مطلبي ننويسيد که باعث تشويش بيشتر اين مسئله شود!
3::با لينک دادن به اين پست و
آخرين پست از وبلاگ سياوش باعث آگاهي هر چه بيشتر شويد.(لينک مطلب).
4::پيشاپيش از شما دوستان تشکر مي کنم.

اميدوار به آزادي " سياوش" ها ،"سميعي نژاد" ها....و تمام زندانيان سياسي کشور.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:44  توسط اصلاح طلب | 
 

غم سفره‌هاي خالي دستهاي نحيف مردم
داغ شلاق جهالت به تن شريف مردم

غم اعدام ستاره انهدام سرو آزاد
تير باران شقايق باغباني کردن باد
همه قطره‌هاي خوني که به خاکم شده فرياد
همه اينهايي که گفتم بغض هر روز منه
من رو درمن مي‌شکنه

مثل ابرهاي زمستون دلم از گريه پره
شيشه نازک دل منتظر تـلنگره

مثل ابرهاي زمستون دلم از گريه پره
شيشه نازک دل منتظر تـلنگره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 1:57  توسط اصلاح طلب | 
با سلام به دوستان عزیز

بدین وسیله وبلاگ جدید و کاملا متفاوت را به شما معرفی می کنیم :

www.100film.blogfa.com

این وبلاگ به نقد فیلم های سینمای جهان می پردازد .

از شما دوستان عزیز و علاقه مند به سینما و فیلم دعوت می شود تا با حضور خود در بحث های این وبلاگ ما را در بهتر شدن مطالب یاری نمایید .

با تشکر

مملیون ها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 1:52  توسط اصلاح طلب | 
 عوام فریبی یک نوع شیوه ی زندگی کردن است که می تواند حتی یک عمر ادامه پیدا کند . کسی که بخواهد عوام را مجذوب کند ، مرعوب آنها می شود . آدم عوام فریب ناچار فریفته ی عوام است .

مردم ایران

اول اینکه ما مردمی هستیم با فرهنگ اما در زندگی اجتماعی نادان و ناتوان . تاریخ ایران پیش و پس از اسلام شاهد فرهنگ درخشان ماست . نیازی به شرح و بسط نیست و در این باره همین اشاره کافی است . اما با وجود این پشتوانه ی غنی هنوز یاد نگرفته ایم که با همدیگر چطور کنار بیاییم و در زندگی اجتماعی عاجزیم . در مناسبات خصوصی و فردی ، دوستی ، خویشاوندی و غیره با گذشت و فداکاریم اما در روابط اجتماعی - مخصوصا وقتی پای سیاست به میان می آید به راحتی و آسانی دشمن همدیگریم . هر که مثل ما فکر یا عمل نکند مهدورالدم ، خائن یا حداقل گمراه است و باید از میدان بیرونش انداخت . یاد نگرفته ایم مخالفت را تحمل کنیم ، نافی غیریم .

دوم اینکه ملتی هستیم خوش خیال اما برکنده از واقعیت و به همین مناسبت بارها در کوره راه افتاده ، به بن بست رسیده و راه ِ رفته را بازگشته ایم . البته فقط و فقط به عنوان دو نکته و نه بیشتر درباره ی خصوصیت « تاریخی » مردمی شریف اما ناموفق !

ما از جمله مردمی هستیم که خیلی عاطفی و همیشه هم خیلی ایده آلیست هستیم . آرمان ها و ایده آل های بزرگی داریم و بدون این آرمان ها هم نمی توانیم زندگی کنیم . ولی اشکال این است که این آرمان ها را با واقعیت اشتباه می گیریم و برای همین مخصوصا در صد سال اخیر چند بار کله معلق شده ایم و سکندری های سخت خورده ایم . متاسفانه زیاد با واقعیت سرو کار نداریم ، بیشتر با خیالات خودمان و درون هایمان سروکار داریم تا با آن چیزی که جلو پایمان است و بدجوری اسیر افتخاراتمان هستیم ، اسیر گذشته . گذشته از هر چیز یک اشکال « کوچک ِ » این فخرفروشی و خود بزرگ بینی این است که گستردگی و زیبایی فرهنگ ما ، چهره ی انسانی و حقیقت دوست داشتنی و پذیرفتنی آن ، در هیاهوی این خودستایی ها گم می شود .

همان طور که هواپیما ساختن را بلد نیستیم ، همان طور که لوکوموتیو ساختن را بلد نیستیم ، همان طور هم بلد نیستیم تاریخ ، فرهنگ و مخصوصا عقاید متحجرمان را بسنجیم و کمی بدون تعصب به خودمان نگاه کنیم . علی رغم بعضی مورخان ِ با ارزش دوره های اخیر ، روی هم رفته تاریخی که یاد می دهیم و یاد می گیریم نوعی وقایع نگاری است توأم با گرایش های مخصوص خودمان . نه بلد هستیم تاریخمان را نگاه کنیم و نه فرهنگمان را و بدتر از همه ی اینها زمان حالمان را نمی توانیم بسنجیم و ببینیم در این دنیای بی آرام ِ پرتلاطم در کجای کاریم . باید یاد بگیریم که خیالات خوش اما بی حاصل را از سر بیرون کنیم . اگر یاد گرفتیم ، می مانیم وگرنه معلوم نیست شرنوشتمان چه می شود و ماندنمان با چه مرارت ها و زیر و رو شدن هایی توأم خواهد بود .

گفتگو با شاهرخ مسکوب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 1:18  توسط اصلاح طلب | 

جنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 1:18  توسط اصلاح طلب | 

روزنه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 1:17  توسط اصلاح طلب | 

علی بنو عزیزی - آقای مسکوب به نظر شما وجه تمایز بین دو دوره شاهنشاهی و دوره جمهوری اسلامی چیست ؟

شاهرخ مسکوب - من شاید تعریفی برای وجه تمایز اصلی شان نداشته باشم ، ولی آنها را دو چیز کاملا متفاوت می دانم با دو برداشت به کلی متفاوت . آن یکی زمینی بود ، این یکی آسمانی است ، آرمان آن یکی در زمین بود ، تمدن بزرگ ! آرمان سیاسی این یکی در آسمان ، در بهشت است . وسیله ی رسیدن به آرمان ها هم فرق دارد . مال اولی زمینی و تکنولوژی بود مال دومی شهادت است . تمدن بزرگ فقط در فکر قدرت نظامی و اقتصادی بود . ژاپن آسیای غربی و ششمین قدرت و از این حرف ها و این یکی به ضد رفاه مادی ، منکر مادیات ، امور دنیوی و اهل دنیا ، و منکر جز خود است . نافی غیر است . به همه ی اینها این نکته را هم باید اضافه کرد که رژیم شاه چون دنیوی و به قول فرنگی ها Profane بود قوانین و اصل های کلی اش را در عمل پیدا می کرد . ولی قانون ها و اصل های عمل و رفتار کلی رژیم فعلی از پیش تدوین شده و این اختلاف خیلی اساسی است ، اختلاف شرع و عرف . آن یکی حداکثر سعی می کرد خودش را به کوروش برساند ، این یکی مستقیم به پیغمبرر و خدا وصل است . الگوی آن یکی در آینده و نامشخص بود ، ما این یکی حکومت علی است در گذشته و مشخص است و از این قبیل .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 1:17  توسط اصلاح طلب | 
 

من گمان می کنم که ما مردمی هستیم که آرمان های سیاسی مان را با واقعیت های سیاسی همیشه اشتباه کرده ایم و این موضوع را یاد نگرفته ایم که سیاست ورزیدن راه بردن همین واقعیتی است که وجود دارد در راه آرمان ها نه الزاما اجرای آرمان ها در یک آینده ی نزدیک . همیشه خواسته ایم که آرمان هایمان را اجرا کنیم و میان بر بزنیم .

ره توشه ی سفر 3 :

عکس زیر مربوط به پل خواجو اصفهان است که اگر از یک زاویه خاص به پایه های این پل نگاه کنید عکس یک شمع روشن را می بینید که در عکس زیر به وضوح روشن است .

عکس بعدی هم از بالای پل خواجو است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 0:50  توسط اصلاح طلب | 

تاریخ فکری ما ، تاریخ فرهنگی ما ایرانیان در حقیقت ، تاریخ یک کشمکش هزار ساله است بین شریعت و طریقت . بین فقیه و عارف و شاید این یکی از علت های روحیه ی دوپاره و سکیزوفرن ماست . در دو قطب هستیم . در یک قطب گذشت از دنیا و پا نهادن بر سر هستی . اگر موردی پیش بیاید دیده می شود گذشت از جان . شهادت در راه دین یا سیاست . یا گذشت در روابط مثلا دوستانه . گمان بر این است که این روحیه در ما هست . از طرف دیگر سختگیری وحشتناکی که شاه اسماعیل ، شاه عباس و نادر و در مقامی دیگر حجت الاسلام شفتی از نمونه های متاخر آنند . دو طرف دارد رفتار ما . رفتار یا فکر متعادل نداریم . مردمی عاطفی که در دو قطب نوسان می کنیم . تصور می کنم در عمل اجتماعی هم همین طور هستیم . بله در عمل اجتماعی هم این جوری هستیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 1:3  توسط اصلاح طلب | 
 اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمام آن کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها نیز دارای احترام می باشند.

جانشین من خشایار باید در حفظ این کشور ها بکوشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد. اکنون که من از این جهان می روم، تو دوازده کرور دریک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر، یکی از ارکان قدرت تو می باشد؛ زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست، بلکه به ثروت نیز هست. پیوسته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن زیرا قاعده این زر در خزانه این است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت، آنچه برداشتی، به خزانه برگردان.

بعد از اینکه من زندگی ام را بدرود گفتم، بدن مرا بشوی و آنگاه کفنی را که خودم فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را که موجود است، مسدود نکن تا هر زمان که می توانی، وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی، من که پدر و پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد، زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد یا یک خارکن و هیچ چیز در این جهان باقی نمی ماند و اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد. اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو که این قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند.

زنهار، زنهار، هرگز هم مدعی و هم قاضی مشو  و اگر از کسی ادعا داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار بدهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعی است، اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد.

زنهار، زنهار، هرگز از آباد کردن دست برندار، زیرا اگر دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قاعده این است:وقتی کشور آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود و در آباد کردن، حفر قنات و احداث جاده و شهر سازی را در درجه اول قرار بده.

عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت، برجسته ترین صفت پادشاهان، ولی عفو فقط موقعی باید به کار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطا کرده باشی و تو خطا را عفو کنی، ظلم کرده ای، زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای.

بیش از این چیزی نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در این مجلس حاضر هستند، مستند کردم تا اینکه بدانند قبل از مرگ ، من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و  مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم که مرگم نزدیک شده است.

 

ره توشه ی سفر ۲ :

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 11:15  توسط اصلاح طلب | 
 

در طول تاریخ ، ما ایرانیان ، یا سلطان داشتیم که ظل الله بود ، مرجع تقلید داشتیم ، امام داشتیم ، پیشوا داشتیم که روی حرفش حرف نباید آورد ، حرفش از جانب عالم بالاست و همیشه ... و یا در تصوف مرید و مراد داشتیم . فرهنگ ما فرهنگی است که ما را هدایت می کند به طرف اطاعت از یک مرجع و مقام بالاتر...

ره توشه ی سفرم :

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 11:55  توسط اصلاح طلب | 
 

               چكامه سفره سين

 

 

 

 

 

 

پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت
زمان بر مغز و پوست كهنگي مي‌تازد امروز
چه كم داريم من و تو از درخت و سنگ بي مغز زمين اي دوست
بنگر، بنگر زمين هم پوست مي‌اندازد امروز
پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت


زمستان هرچه بود تاريك و طولاني
دل ما هرچه شد سرد و زمستاني

زمين اما به دور از كيــــنه بهمن
نشسته با گل و خورشيد به مهماني


به شادباش شميم بارش نم‌نم
به فال نيك ديــدار گل مريم
بيا تا يك نفس شكرانه امروز
به داد دل فراموشي دهيم با هم
به داد دل فراموشي دهيم با هم

بزن اي طبل باران

برقص اي بيد مجنون

رسيده پچ‌پچ گل

به گوش خاك محزون
به گوش خاك محزون
بياريد سفره عيد

بچينيد قاصدكها

هزاران سين تازه

به جاي سوگ و سرما

زمستان هرچه بود تاريك و طولاني
دل ما هرچه شد، سرد و زمستاني

زمين اما به دور از كيـنه بهمن
نشسته با گل و خورشيد به مهماني

نشسته با گل و خورشيد به مهماني

تماشا كن كه در آيينه نوروز
نمي‌بيني غبار قصه ديروز
مبادا بر چليپاي شب سرما
مسيحايي چنين بخشنده و دلسوز

مسيحايي چنين بخشنده و دلسوز

بزن اي طبل باران
برقص اي بيد مجنون
رسيده پچ‌پچ گل
به گوش خاك محزون
به گوش خاك محزون
بياريد سفره عيد
بچينـد قاصدكها
هزاران سين تازه
به جاي سوگ و سرما
به جاي سوگ و سرما

سلام سايه سالار سرو ناز
سرود سار و سحر سور عشق‌ورزي
سپيده سيل سوسن در سحرگاهان
سمن‌گون ساعت سرشار سرسبزي

سمن‌گون ساعت سرشار سرسبزي

بزن اي طبل باران
برقص اي بيد مجنون
رسيده پچ‌پچ گل
به گوش خاك محزون
به گوش خاك محزون
بياريد سفره عيد
بچينيد قاصدكها
هزاران سين تازه
به جاي سوگ و سرما
به جاي سوگ و سرما

( در دین گوید که آفریدگان گیتی را به سیصد و شصت روز آفریدم که شش گاه ِ گاهنبار است ، ( که ) به سالی انگاشته ( شود ). همی نخست روز بشود ، پس شب آن روز را گیرد و درآید. )
کتاب بندهشن – کتاب آفرینش در آیین زرتشت – ترجمه مهرداد بهار


 

تاریخ نوروز و تحولات کمی و کیفی آن :
تاریخ ِ آغاز ِ مراسم باشکوه عید نوروز به جمشید شاه بازمی گردد. او که در زمان سلطنت در آبادانی ِ ایران و آسایش خاطر ِ مردم از هجوم بیگانگان ، نقش بسیاری داشت. روزی سفر یا در واقع معراجی با تخت زرینش به آسمان ( بسوی خورشید ) داشت ، پس از بازگشت دین را تجدید و آن روز را (( نوروز)) نامید.
این گاهنبار ( جشن ) ( که از آن در گاتهای زرتشت نامی برده نشده و تنها در یکی از یشتها بنام فروردین یشت ، ذکر و ستایش این گاه نگاشته شده ) پس از جمشید شاه سال به سال بر اهمیت و فراگیری آن افزوده شد.
در زمان هخامنشیان و ساسانیان نوروز بعنوان سنتی فراگیر و بسیار باشکوه چه در دربار شاهان و چه در خانه های مردم عامه ( نه فقط زرتشتیان ) اجرا می شده.
با هجوم قوم عرب و نفوذ فرهنگ اسلامی و تطبیق فرهنگ ایران ِ زرتشتی با اسلام ، برداشتهای اسلامی از سنتهای ایرانی از جمله نوروز صورت گرفت. از آنجمله از زبان و قلم اندیشمندان اسلامی رفت که : خداوند حضرت آدم را در اول فروردین آفرید و پیامبر گرامی اسلام ، حضرت علی (ع) را در این روز در دشت غدیرخم به امامت و ولایت معرفی کرد و ...
به این ترتیب نوروز و صدها سنت اصیل ایرانی به مدد فرهنگ تطبیقی و التقاطی ِ خاص ایران به سنتهای اسلامی وارد شد.
در طی سالیان پر فراز و نشیب ِ تاریخ ایران کوششهایی یا از روی دشمنی یا نادانی و یا درد دین (!) برای کمرنگ کردن و بی اهمیت جلوه دادن نوروز صورت گرفت. بنابر نمونه ، امام محمد غزالی در کیمیای سعادت سفارش می کند که : (( ایرانیان ، جشن ِ نوروز و سده را نگیرند! چراغانی نکنند! لباس ِ نپوشند! حتی عزاداری کنند تا مجوس از بین برود!! ))
اما انگار این افکار منور و انقلابی (!) کمی زیادی انقلابی بود ، چون هیچگاه اجرا نشد!
و امروزه نیز اگرچه از تشریفات بسیار و تنوعات قومی ِ نوروز کاسته شده اما بنظر می آید جشن مبارک نوروز را دیگر کسی نمی تواند از ایران جدا کند. حتی اگر افراد و مسئولانی نادان ، احمقانه عنصر هویت ملی را مقابل ِ هویت مذهبی ایرانیان قرار دهند و ملیت را خطری برای دیانت ِ نیم بند!!
اسطوره ها ، رسوم و فلسفه ی آنها :
نیاز به تولدی دوباره ، پاک شدن از آلودگی ها و اشتباهات ِ گذشته و شروع ِ یک زندگی ِ نو در وجود آیین زرتشت و ایران ِ باستان بصورت اعتقاد به یک نقطه عطف خاص یعنی آفرینش متمرکز شده است.
طبیعت پس از گذران ِ دوره ای سرد و بی محصول ، با آغاز بهار زنده شده و در واقع آفریده می شود. ( در اسلام و همچنین عرفان ِ اسلامی موضوع خلق مدام ، منطبق با این عقاید ایران باستان است ) انسان نیز باید بعنوان یکی از مخلوقین ِ الهی سعی کند همراه طبیعت به رستاخیز برخیزد.
ماه فروردین را ماه ِ فَروَهَرها یا فَروَشی ها می نامند. و آن عید اموات است. درین ماه بدلیل رستاخیز ( نو شدن ِ موقت دنیا ) پرده ی میان زنده گان و مردگان به کناری رفته و ارواح ِ نیک ِ درگذشتگان به ملاقات ِ زندگان می شتابند. رسم معروف قاشق زنی ، نیز از همین اعتقاد نشات می گیرد. ارواح ِ نیک بصورت افرادی که رویشان پوشیده ست به پشت در خانه های زنده ها آمده و زنده ها نیز به آنان به رسم یادبود و برکت هدیه ای می دهند. و نیز تمیز کردن خانه ها و روشن کردن چراغها و شمعها در زمان تحویل سال برای رضایت خاطر و هدایتِ فرورها ست.
در روز ابتدای فروردین ، که بنام ِ پاک و برکت دهنده ی اهورامزدا( خدای پاک ) مزین شده است ، خورشید وارد برج حَمَل شده و جهان از نو آفریده می شود.
ایرانیا قدیم برای استقبال از سبزی ِ بهاران ، 25 روز مانده به فروردین بر 12 ستون ِ خشتی یا سنگی سبزه می کاشتند. ( 12 ستون ، اشاره به اعتقاد ِ کهن ِ قرار گرفتن ِ جهان بر روی 12 ستون )
ششمین روز ِ فروردین که بنا به نظرات بسیاری محققان و موبدان زرتشتی ، سالروز تولد زرتشت اسپنتمان است ، به نوروز ِ بزرگ معروف است. (( آورده اند که در بامداد ِ آن روز به کوه ِ بوشنج شخص ِ خاموشی که دسته ای از گیاهان ِ خوشبو در دست دارد ساعتی نمایان است ، سپس پنهان می شود و تا سال ِ دیگر در همین هنگام دیگر نمایان نمی گردد.
و نیز :
در این روز مردم به یکدیگر آب می پاشند و دلیل ِ آن همان خود شستن و پاکیزگی ست.
پارسیان در تمامی روزهای فروردین خانه های خود را چراغانی کرده و چوبهای خوشبو می سوزانند و شمع ها را روشن نگاه می دارند.
خوانچه ای پهن می کنند که بر آن هفت چیز که نامشان با حرف ِ سین شروع شده باشد می گذارند ( هفت سین ). مانند :


سبزه : نمودار ِ گلهای زیبا و زینتی ، سرسبزی و خرمی . سیب : میوه ای بهشتی و نماد ِ زایش . سمنو : از جوانه ی گندم ، نمود رویش و برکت . سنجد : بوی برگ و شکوفه ی آن محرک ِ عشق و دلباختگی ست. و ...
آینه و شمع بر سر سفره هفت سین نیز نماد ِ نور و روشنایی و شفافیت است. معمولا تخم مرغ نیز بر سر سفره ی هفت سین هست که نماد ِ نطفه و باروری و زایش است. نیز در اساطیر ِ ایران ، جهان ، تخم مرغی شکل است ، آسمان چون پوسته ی تخم مرغ و زرده اش نمودگار زمین است. ماهی ِ زنده نیز نماد سرزندگی و شادابی ست.
... و هزاران فلسفه و رسوم متفاوت که در گوشه و کنار ِ ایران عزیزمان پراکنده ست . در بعضی از کشورهای شرق آسیا مانند چین ، هند و پاکستان نیز هر ساله مراسمی شبیه به نوروز انجام می شود.
و اما ، حکایت نوروز نه حکایت ِ چسبیدن ِ متعصبانه به سنتها و نه پان ایرانیست شدن است بلکه فراگیری و عمل به فلسفه ی نو کردن ِ افکار و دلهایمان است و چه چیزی بهتر از آن که تمام اشتباهات گذشته را به خداوند همواره بخشنده بسپاریم و با روحی آزاد و آزاده ( زندگی ) کنیم!

 


 

در این زمینه :

 کتابهای ( دیدی نو از دینی کهن اثر دکتر فرهنگ مهر) ( بندهشن نوشته فرنبغ دادَگی ترجمه مهرداد بهار ) ( اساطیر و فرهنگ عامه ی ایران اثر دکتر جابر عناصری ) ( اسطوره ی بازگشت جاودانه اثر میرچا الیاده ) ( اساطیر ایران باستان اثر عصمت عرب گلپایگانی )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 11:28  توسط اصلاح طلب | 

و خداوند عشق را آفرید 2 ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 0:33  توسط اصلاح طلب | 

و خداوند عشق را آفرید !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 3:22  توسط اصلاح طلب | 
 

امیدوارم که فیلم 25 سنتی رو که سینما 1 پخش کرد دیده باشین . این فیلم با بازیگری بازیگران مانند جری بارون و آلپاچینو و به کارگردانی جیم استابین از سینما 1 پخش شد و اونقدر قشنگ بود که دلم می خواست در موردش مطلب بنویسم ولی خوب به خاطر اینکه با دیدن این فیلم یه کم حالم گرفته شد و به فکر فرو رفتم حوصله ی نوشتن در مورد اون رو ندارم و برای همین یه تحلیل از شعر احمد شاملو می ذارم :

اگر که بیهده زیباست شب

برای چه زیباست

                         شب

برای که زیباست شب ؟ -

شب و

        رود بی انتهای ستارگان

که سرد می گذرد .

و سوگواران دراز گیسو

                                بر دو جانب رود

یاد آور کدام خاطره را

با قصیده ی نفسگیر غوکان

                                تعزیتی می کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدای همآواز دوازده گلوله

سوراخ

می شود ؟

مسئله تعهد در هنر که غالبا از آن تعهد اجتماعی اراده می شود ، از جمله مسائل مورد بحث تاریخ هنر به خصوص در دوره ی معاصر است . با توجه به اینکه زیبایی از جمله ویژگی های هنر است ، همواره عقیده به زیبایی برای زیبایی ، یا هنر برای هنر ، به منزله ی عقیده ای مخالف با تعهد در هنر تلقی شده است .

برای آنان که مسئله تعهد در هنر را یک اصل مسلم و لازم می دانند ، زیبایی و هنری که نفعی از آن در جهت بهروزی مردم و بهبود اوضاع سیاسی و اجتماعی حاصل نشود و همچون سلاحی علیه ستمگران به کار نرود ، زیبایی و هنری بی ارزش و بیهوده است . عقیده به تعهد در شعر ، عقیده ای است که شاملو در تمام دوره ی شاعری خود نسبت به آن وفادار مانده است . شاعر تجسم زیبایی بیهوده را در پدیده ی « شب » در می یابد که درعین سیاهی و تاریکی و سکوت و سکون و تمام صفات منفی غالبی که برآن مترتب است ، به سبب وجود ستارگان زیباست . شب در حوزه ی زبان رمزی شاملو مظهر شرایط سیاسی  آزادی ستیز و اوضاع اجتماعی توام با ظلم و خفقان ناشی از آن است . شاملو در شعرهای متعددی ابعاد شب را نشان داده و تشریح کرده است . اگر شب به سبب ستارگانش زیباست ، چون این ستارگان راه کسی را روشن نمی کنند ، پرتوی بر خیر یا شری مکتوم در سیاهی شب نمی اندازند ، زیبایی آنها بی فایده است . زیبایی بیهوده نبایست زیبا باشد . بنابراین جمع زیبایی و بیهودگی جمع اضداد است ، اما اگر کسانی دم از زیبایی به خاطر زیبایی یا بیهودگی زیبایی می زنند ، که زیبایی بیهوده ی شب یک مصداق بارز و مجسم آن است ، این زیبایی برای چه زیباست ؟ و برای که زیباست ؟ بخش اول شعر با معرفی شب به عنوان جلوه و تجسم و مظهر یک زیبایی بیهوده و بعد طرح دو سوال فوق آغاز می شود . قسمت بعدی شعر توضیح شاعرانه ای است برای اثبات بیهودگی زیبایی شب از یک سو و پاسخ به دو سوال فوق از سوی دیگر .

شب ، تنها شب است با همه ی عناصر و خصوصیات منی سمبلیکش ؛ تنها عنصری که با شب است اما با سرشت ظلمت گرای شب تقابل و تضاد دارد ، ستارگان اند که نور و روشنی دارند . اگر شب به سبب ظلمت و سیاهی زشت و نفرت انگیز و مظهر شر و سیاهکاری است ، ستارگان شب به سبب نو و روشنی زیبا و مظهر خیر باید باشند ، اما وقتی از نور و روشنی این ستارگان فایده ای برای بهروزی و شب ستیزی حاصل نشود چه  فایده ای دارد ؟ شاملو از یک طرف کلمه ی « شب » را همراه « و » در سطری مستقل می نویسد و « رود بی انحنای ستارگان » را در مقابل آن در سطری دیگر ، تا تقابل و تضاد « شب » و « ستارگان » را نشان دهد ، و از طرف دیگر با تشبیه ستارگان به « رودی بی انحنا و سردگذر » بی فایدگی این ستارگان را علی رغم تقابل و تضادی که با شب دارند ، بیان می کند . صفات « بی انحنا » و « سرد گذری » برای رود ستارگان ، عاری بودن این رود را از هر شور و جنبشی که سکوت و سکون شب را بشکند و نیز کند گذشتن و بی حاصلی آن را نشان می دهد و همین راز بیهودگی زیبایی آن است . تا همین جای شعر آشکار می شود که شب چرا زیباست و چرا بیهوده زیباست . در بخش بعدی شعر پاسخ سوال « برای که زیباست ؟ » روشن می شود . زمینه ی این پاسخ در قسمت قبل فراهم آمده است . سرد گذشتن رود ستارگان به کام غوکان است . آب که سر بالا و کند می رود قورباغه ها  ابوعطا می خوانند . قصیده ی نفسگیر غوکان مدیحه هایی است که فرصت طلبان و هنرمندان وابسته ی غیر متعهد در مدح همان کسانی ساز می کنند که سرد گذشتن رود ستارگان و دوام شب به نفع آنان است . از همین روی هر سپیده را که دشمن شب و طلیعه روز است به جوخه ی اعدام می سپارند . بنابراین شب برای غوکان و حاکمان حقیقت گریز آزادی ستیز و غوکان مدیحه پرداز زیباست . اما برای مادران داغدیده ای که فرزندانشان به جرم دم زدن از صبح و روشنی با گلوله های جوخه ی اعدام سوراخ سوراخ شده اند ، کشته شدن هر سپیده ای یاد آور خاطره ی مرگ فرزندی است و قصیده ی نفسگیر غوکان نه مدح ، که مرثیه ای غم افزاست که سوک و اندوه گذشته را تجدید می کند . سور سپیده کشان و غوکان ، سوک مادران داغدیده است . شاملو صفت « دراز گیسو » را برای زن در ترکیب وصفی « بانوی دراز گیسو » در یکی از شعرهای شبانه ( آیدا در آینه ) نیز به کار برده است . چنان که دیده می شود در این شعر معانی حقیقی و اولیه عناصر طبیعت مانند شب ، ستاره ، رود ، غوک و سپیده با معانی مجازی و عاطفی و ثانوی آنها از نظرگاه شاعر به هم می آمیزد . کاربرد خاص زبان حضور امری قدسی را سبب می شود که فضای وهمناک و مه آلودی به شعر می بخشد که ایجاد آن در نثر و کاربرد عادی زبان ناممکن است . گردش در این فضای مه آلود ، گردشی است از عین به ذهن و از حس  و آگاهی به ناآگاهی و فراحسی . سفری است در مه و در قلمرو محسوس و مرئی و نامحسوس و نامرئی . شاعر با استفاده ی دقیق از کلمات و صرفه جوییهای زبانی و با اشاره ها و نشانه های غیر زبانی متنوع فضایی برای تجربه خلق کرده است که بی آنکه به وضوح پیامی را بیان کرده باشد ، خواننده را از طریق خواندن و تامل کردن به کشف پیامهای پنهان - آشکار خود رهنمون می گردد . با خواندن شعر در می یابیم که عقیده ی هنر برای هنر با منطقی کاملا شاعرانه رد می شود ، هم تصویری دقیق از اوضاع سیاسی و اجتماعی را می بینیم و هم می پذیریم که در شرایط تاریک و غیر انسانی حاکم بر جامعه زیبنده نیست که هنرمند و یا شاعر در برج عاج زیبایی برای زیبایی پناه بگیرد و در مقابل ظلم و بی عدالتی سکوت اختیار کند و از واقعیت های تلخی که پیرامون او می گذرد چشم بپوشد .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 0:51  توسط اصلاح طلب | 

با سلام

در دو ، سه پست اخیر درمورد نقد فیلم های سینمایی که از تلویزیون پخش شد صحبت کردیم و این تعدد پست ها در مورد نقد فیلم شاید به مزاج بعضی از دوستان خوشایند نباشد . البته من سعی کردم تا فیلم هایی را به بحث بکشانم که واقعا ارزش صبحبت و نقد را داشته باشند ، با این حال سعی می کنم تا در پست های بعدی موضوعات متنوع تری را مد نظر قرار دهم تا هم از یکنواختی در بیایم و هم رعایت حال دوستانی که زیاد با فیلم سروکار ندارند را کرده باشم.

البته نا گفته نماند که در تعطیلات نوروزی فیلم های بسیار زیادی در پیش رو داریم که فکر می کنم در حدود 105 فیلم سینمایی که تا کنون از تلویزیون ایران پخش نشده است باشد . و برای همین به نظرم باز هم مطالب زیادی در مورد این فیلم ها داشته باشم . حدس من بر این است که از حدود 105 فیلم چیزی نزدیک به 20 فیلم قابلیت و انعطاف مانور و نقد پذیری دارند .

موضوع دیگری که می خواستم به اون اشاره داشته باشم در مورد یکی از دوستان و همراهان وبلاگ منه که ایشون از استان چهار محال و بختیاری و از شهر ایرانچه هر روز به وبلاگ من سر می زنند اما بدون هیچ نظر و انتقادی اینجا رو ترک می کنند . می خواستم اگر برای ایشون امکان داره با نظراتشون ما رو راهنمایی کنند .

با تشکر

اصلاح طلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 0:22  توسط اصلاح طلب | 
 

نام فیلم : هوش مصنوعی .

کارگردان : استیون اسپیلبرگ

طرح اولیه فیلم حاصل تلاش استنلی کوبریک کارگردان فقید سینما بود.در 1991 زمانی که تصمیم به ساخت فیلم داشت و با کمپانی های معتبر دنیا در حال مذاکره بود،به دلیل مشکلات فنی در تهیه جلوه های ویژه فیلم از ساخت آن منصرف شد.سالها گذشت تا پروژه به دست استیون اسپیلبرگ افتاد و سرانجام در سال 2001 فیلم روانه سینماها شد.فیلمنانه نویس و گارگردانA.I : استیون اسپیلبرگ،بر اساس طرحی اقتباسی از یان واتسون و قصه برایان آلیس.
در این فیلم اسپیلبرگ یکی از شاهکارهای بعدی دوران کارگردانی خود را به وجود می آورد.استفاده از نور و سایه روشن مناسب،ضرباهنگ نسبتا کند و پلانهای طولانی،همگی به بیننده این اجازه را می دهد تا کاملا از فیلم لذت ببرد و وقفه های بعدی بسیار به موقع به تماشاگر داده می شود تا در مورد داستان فیلم و روند رو به جلو آن فکر کند.داستان فیلم،داستان بچه روباتی است که با خواندن کد فعال کننده احساس و عشق،صاحب خود را به عنوان مادر خویش فلمداد می کند و تا پایان این عشق مادر و فرزندی در نزد این روبات زنده می ماند.در طول فیلم سئوال های بسیار برای تماشاگر مطرح می شود که فیلم در صدد پاسخ گویی به این سئوالات نیست و آنها را بی جواب می گذارد و به تماشاگر این فرصت را می دهد تا خود در این مورد فکر کند و تصمیم بگیرد.یک از نقاط مثبت فیلمنامه،منطق گرایی است که از تار و پود فیلم احساس می شود و علیرغم احساسی بودن صحنه ها ،ما همواره شاهد این منطق هستیم.اوج این تقابل در صحنه ای است که دیوید ربات در اعماق آب به پری دریایی می رسد(مجسمه پری )و التماس می کند تا او را به یک پسر واقعی تبدیل کند(اشاره ای آشکار به داستان پینوکیو)ولی مجسمه پری دریایی توانایی ندارد یا به عبارت دیگر،پری دریایی هرگز وجود نداشته تا ماهیت دیوید را تغییر دهد و این تنها یک داستان است که واقعیت خارجی ندارد.

AI3.jpg

اسپیلبرگ روابط و خانواده در آمریکا را در قالب خانواده ای که دیوید به آن تعلق دارد،توصیف می کند.نقش پدر خانواده به عمد کمرنگ شده و کاملا از بچه ها و محیط خانواده دور است.
دیوید هرگز او را پدر خطاب نمی کند و نقش پدر بیشتر به عنوان یک بیگانه در خانه به چشم می آید.
دیوید یک محصول کارخانه ای است،یک ربات که نباید احساس داشته باشد.اما این ربات تمام بار احساسی فیلم را به دوش می کشد.بازی قابل قبول و در خور توجه هیلی جوئل آرمنت یکی از نقاط قوت فیلم است که به بیننده اجازه می دهد به راحتی با این شخصیت ارتباط برقرار کند.این بازی در شرایطی که آرمنت در کنار جود لا بازی می کند بیشتر کیفیت خود را به نمایش می گذارد و به نوعی جود لا را محو می کند.
فیلم هوش مصنوعی،دارای ساختار روایی محکم و مشخصی است.فیلم از چند قسمت کاملا مجزا ساخته شده:خانواده دیوید،دیوید خارج از خانه،سرزمین بدون بازگشت(این سبک جدا از هم یکی از تکنیک های کوبریک در روایت فیلم بوده است) که هر کدام به طور جدا راوی داستان و پرسش هایی است که در غایت خط روایی فیلم را تشکیل می دهد.

AI2.jpg
در بخش اول،ما شاهد روابط پرسوناژها در محیط خانه هستیم،شیطنت های بچه واقعی خانواده که از این مکا(دیوید) تازه وارد دل خوشی ندارد و با اذیت کردن دیوید تفریح می کند و حتی به خاطر حسادت بچه گانه خود تصمیم می گیرید دیوید را بد جلوه دهد تا او را به شرکت سازنده بازگرداند.اوج این حوادث،ترغیب دیوید به چیدن موی مادرشان است که در پایان فیلم تاثیر جالبی خواهد داشت(اشاره به قیچی و کوتاه کردن مو یکی از استعارات زیبای این فیلم است)
در قسمت دوم،ما باید قضاوت کنیم و تصمیم بگیریم که آیا احساس دیوید واقعی است یا نه،قابل اعتناست یا تنها یک برنامه کامپیوتری.کارگردان هوشمندانه به ما کمک می کند. در سکانس پایانی شهربازی،جایی که تمام تماشاگران در حال پرتاب کردن بطری به سوی مجریان برنامه نابود کردن مکاها هستند،تماشاگر ناچار به تصمیم گیری می شود که آیا واقعا عشقی که از روی برنامه باشد و فاقد معانی ژرف،با ارزش است؟

AI4.jpg

در بخش سوم و پایانی ،دیوید متوجه می شود که آن طور که تصور می کرده یگانه نیست و تنها محصول یک خط تولید در یک شرکت است.ابتدا با این امر مخالفت می کند و ربات همانند خود را نابود می کند،ولی زمانی که خط تولید خود را می بیند به کلی تسلیم می شود و در اثر یاس و ناامیدی تصمیم به نابودی خود می گیرد.در سکانس پایانی فیلم،زمانی که نوع برتر ماشینها توانایی زندگی دارند و نسل بشر از بین رفته است،این دیوید است که نماد تمدن بشر می شود و آخرین آرزویش،یعنی بودن در کنار مادرش به وسیله همان دسته مو تحقق می یابد و بعد با رسیدن به آرزوی خود،تبدیل به یک انسان واقعی می شود،پسری که به دنبال آرزوی خود حرکت می کند،به آن دست پیدا می کند و با آن به آرامش می رسد.

پدرام رضوی ابراهیمی

نقد فیلم :

فیلم از بعد روانشناختی به طرفداری از هر موجود جاندار دارای احساس می پردازد . و یک موجود شبیه سازی شده ی مکانیکی را طوری دارای احساس و عاطفه و عشق می کند که بیننده با این روبوت در طول فیلم رابطه انسانی و عاطفی برقرار می کند . در سکانس پایانی فیلم اوج رابطه ی عاطفی را میان یک روبوت شبیه سازی شده و یک مادر می بینیم ، چیزی که در زندگی ماشینی حاضر ما فراموش شده است ! .

جنگ بین گروه های طرفدار شبیه سازی انسان و مخالفین این عمل سالهاست که ادامه دارد و در سینما نیز با فیلم های کاملا نقیض هم این جنگ را به وضوح می بینیم . کارگردانانی که با ساختن روبوت های شبیه سازی سازی شده نابودگر ، فیلم خود را طوری به پیش می برند که در ذهن بیننده اینگونه تداعی می شود که شبیه سازی انسان ، زندگی بشر را به خطر می اندازد و گامی به سوی نابودی نسل بشر است و در مقابل آنان کارگردانانی مانند کارگردان هوش مصنوعی این پسر مکانیکی را طوری طراحی نموده است که عواطف هر بیننده ای را پای تماشای فیلم بر می انگیزد و او را همراه مادر و فرزند وادار به ابراز احساسات می کند .

به نظر شما کدام درست است ؟ روبوت های شبیه سازی شده نابودگر یا آبادگرند ؟ همدم انسان هستند یا دشمن آنها ؟ و آیا پس از ساخت یک روبوت که دارای احساس و عواطف خاص انسانی که با التماس مادرش را می خواهد و یا با زاری درخواست از بین نبردن خود را می کند ، باید آنها را نابود ساخت ؟

نظر شما در این باره چیست ؟

صحبت های شما درباره ی این فیلم :

علی :

بد نبود اما یه جاهایی خیلی پیچوندیش
بابا زیر دیپلم حرف بزن اما در کل خوب بود

خانم رستمی :

فيلم جالبي بود
:من از اين تيكه هاش خيلي خيلي خوشم اومد

يکي از نقاط مثبت فيلمنامه،منطق گرايي است"
که از تار و پود فيلم احساس مي شود
و عليرغم احساسي بودن صحنه ها ،ما همواره شاهد اين منطق هستيم
اوج اين تقابل در صحنه اي است که ديويد ربات در
"...اعماق آب به پري دريايي مي رسد(مجسمه پري )و

تماشاگر ناچار به تصميم گيري مي شود که "
آيا واقعا عشقي که از روي برنامه باشد و فاقد معاني ژرف،با ارزش است؟


"اين ديويد است که نماد تمدن بشر مي شود"

واقعا لذت بردم

جواب دادن به اين سوال كه " روبوت های شبیه سازی شده نابودگر یا آبادگرند ؟"واقعا مشكله
و حتي من فكر مي كنم غير منطقي هم هست براي اينكه خيلي از جوانب
اين سوال نامفهومه
اصلا جواب قطعي دادن به سوالاتي كه اشاره مستقيم به
ماهيت انسان مي كنه مخصوصا به ماهيت غير فيزيكي انسان اشتباه است
به اين دليل كه مثل روز روشنه انسان هنوز نتونسته حتي تسلط نسبي از
خودش داشته باشه
و ازاون مهمتر خيلي از اعمال و رفتار هاي انسان به عقيده من
مربوط به ناخود آكاه (ببخشيد صفحه كليدم يه سري از حرفا رو نداره) ميشه و اينجا مساله ي
زنتيك و غيره و... مي آد وسط كه ما اينو توي يه روبوت برنامه ريزي شده نمي تونيم بكنجانيم
مكر اينكه ما انسانها به حد كمال برسيم و من فكر ميكنم
زماني كه انسانها به حد كمال برسنند
جه از لحاظ فكري جه از لحاظ احساسي به حدي ميرسند كه اكر هم بخوان روبات توليد كنند
!!!اين روبات حتما آبادكر خواهد بود

شايد اين طور جواب بديد كه وقتي يه روبات طراحي ميشه
ما تسلط تام به بخشي از ماهيت انساني داريم كه تو اين روبات قرار داده شده
و اين طور كه شما صحبت كرديد تو اين فيلم
بيشتر به جنبه ي مثبت انسان اشاره شده ( شايد خيلي راحت
اومده در مورد بزركترين جنبه ي بشري يا به عبارت ديكه
خيلي راحت از عشق اونم در وجود يه روبات بحث كردة
كه من وقتي اينا رو كنار هم قرار ميدم معني و مفهوم عشق رو حتي تو ذهنم از دست ميدم) و
اين طوربه نطر ميرسه كه اين رباط مي تونه آبادكر باشه
اما جيزي كه باعث ميشه من اينو تا حد زيادي ردش كنم اينه كه
عشق نياز به ماهيت انساني تمام و كمال داره نه بخشي از ماهيت انساني كه كفتم
در نتيجه طبق برهان خلف فرض اوليه ما نادرست بود
!!!واين هم رد ميشه
براي همين من فكر ميكنم جواب دادن به اين سوال ها منطقي نيست
اما جيزي كه واضح است اينه كه اين فيلم تنها
هدفش فقط دركير كردن زهن (غلط املايي نيستا) مخاطباش نبوده
واسه همين من با وجود نديدنش خيلي لزت بردم

 جواد عزیز  :

فیلم بسیار زیبایی بود و اگر چه خیلی وقت پیش دیده بودم اما هنوز صحنه هایی از اون به خاطرم مونده از دید من اوج فیلم جاییه که روبوت خودشو به خاطر فشارها و آشفتگی های ناشی از عشق و علاقه ای که در اون بوجود اومده بود از بالای ساختمون به پایین پرت میکنه جایی که تمام شهر به زیر آب رفته بود
اگر چه من این عشق و علاقه رو نمی تونم تو وجود یک ربات درک کنم و فقط تو عالم رویا و فیلم که میتونیم تصور یه همچین چیزی رو بکنیم البته خانوم رستمی به نکته ی خیلی دقیقی اشاره کردن اینکه :« عشق نياز به ماهيت انساني تمام و كمال داره »چون هنوز ما آدمها به اون درک از کلمه عشق به معنای واقعی فکر می کنم هنوز نرسیدیم که حالا بخواهیم اون رو تو ساخته ی دست خودمون به طور مطلق بگونجونیم هر چند این چیزیه که از دید من فرض محاله، به هر حال .....
در پاسخ به این سوال که " روبوت های شبیه سازی شده نابودگر یا آبادگرند ؟" باید بگم که رباتها ساخته ی دست بشر هستند و این نابودگر بودن یا نبودن به سازنده ی اون بر میگرده ، گاهی وقتها ما آدمها بنابر نیازمون ناچار به تولید روباتهایی هستیم که فقط نابود کنند و گاهی هم به رباتهایی نیاز داریم که برای نجات از اونها استفاده کنیم اما اونچه که مسلمه باید به تفکرات خالق اثر توجه کرد و مقاصدی که از خلق ربات در نظر داشته که ممکنه باعث نابودی بشه و یا آبادی
چیزی که در ادامه باید بگم اینه که حتی اگر انسان به حد اعلای کمال برسه دلیل بر این نمیشه که حتماً رباتهایی بسازه که فقط آبادگر باشن ما بعضی جاها به رباتهای نیاز داریم که فقط نابود کنند اگر چه این نابودی سرانجام باعث آبادی خواهد بود.
راستی من کاملاً با بحث شبیه سازی مخالفم چون اونچه که ما ادمها رو از بقیه متمایز میکنه همین انسان بودنمونه که به هیچ وجه نمیشه اونرو به یک ربات نسبت داد.
البته خانم رستمی با قلم بسیار شیوایی دارند فکر می کنم اونچه که باید گفته بشه رو بهتر از من گفتند و به نوعی اکثر گفته های ایشون رو تایید میکنم .
(باید اعتراف کنم که یکی از زیباترین پستهایی بود که تا حالا داشتی و اونم مدیون اسپیلبرگ هستی)
شاد ، پیروز و سربلند باشی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 3:17  توسط اصلاح طلب | 
 

کارگردان : کریستف کیشلوفسکی .

نام فیلم : ده فرمان ( فرمان دهم ) .

محصول : سینمای لهستان .

کرستف کیشلوفسکی از فیلم های مستند و داستانی شروع کرده است و اولین فیلم سینمایی او فیلم " جراحت " است . فیلم بعدی او " خوره ی دوربین " یا " آماتور " است که ساخته ی 1978 است . بعد از این فیلم " شانس کور " را در سال 1981 ساخته است که به سوژه ی تصادف و شانس می پردازد . داستان این فیلم مربوط به فردی است که به دنبال قطاری می دود و برای او سه حالت اتفاق می افتد : 1. رسیدن به قطار و سوار شدن آن و ادامه ماجرا ... 2. در حین دویدن به دنبال قطار توسط پلیس دستگیر می شود و ... 3. به قطار نمی رسد و بعد از آن با دختری آشنا شده و ... .

این فیلم نشان دهنده ی یه لحظه ی تعیین کننده در زندگی یک شخص است که هر حالت این لحظه می تواند مسیر زندگی او را به طور کامل تغییر دهد . این نوع فیلم سازی کیشلوفسکی ( شانس و تصادف ) در فیلم قرمز او به دوام کامل رسید .

خلاصه ی فیلم ده فرمان :

پدر می میرد . دو پسر پس از مراسم خاک سپاری به خانه ی پدری می روند و پس از بازدید از وسایل به یک سری تمبر بر می خورند که پس از تحقیق متوجه ی ارزش چند ده میلیونی آنها می شوند . پسران پس از دیدن این ارزش و کار پدر تصمیم به نگهداری از کلکسیون و پر کردن جای خالی یکی از سری های تمبر می کنند . ( این تمبر چاپ شده در سال 1981 و صورتی رنگ است ) .

در جست و جوی این تمبر به شخصی برمی خورند که محل این تمبر را می دانند و به آنها پیشنهاد کلیه یکی از بردارها را در برابر این تمبر می دهد . برادر بزرگ پیشنهاد را قبول می کند و به اتاق جراحی برای اهدای کلیه می رود . اما در همین زمان دزدان به خانه ی پدری آنها رفته و کلیه ی تمبرهای آنها را به سرقت می برند . دو برادر به یکدیگر برای این دزدی مشکوک می شوند ، اما بعد از گذشت فیلم این دو به اشتباه خود پی می برند وبعد از عذرخواهی از هم به راه پدر ( جمع کردن کلکسیون تمبر ) با خنده و شادی ادامه می دهند .

نقد فیلم :

خود کیشلوفسکی بر بدبین بودن خود به سینما و زندگی معترف است . و همان گونه که در فیلم ده فرمان او مشاهده کردیم ، دو برادر که دارای زندگی زیر متوسط هستند و دارای مشکلات فراوان ، امیدی کوچک در زندگی آنها پیدا می شود و آن هم ادامه ی راه پدر و علاقه مندی به جمع آوری تمبر است . اما این دو نفر برای رسیدن به این امید و شادی بهای بسیار سنگینی را می پردازند که یک از دست دادن یک کلیه ی برادر بزرگتر و دیگر بهای بسیار سنگینی است که از دست دادن کل کلکسیون تمبر پدری است . که این باز هم بر می گردد به دید بدبینانه کیشلوفسکی به زندگی . که البته در پلان آخر فیلم مشاهده می کنیم که دو برادر سرهای خود را بهم نزدیک کرده و با خنده ی خود به تلاش دوباره دست می زنند و امید خود را بازمی یابند و این نشان دهنده ی این فکر کیشلوفسکیست که می داند زندگی بدون امید و بدبینی مطلق پوچ است و امکان پذیر نیست ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:40  توسط اصلاح طلب | 
با تشکر از دوستانی که در پست دکتر طالبیان نظر دادن  .

در زیر نظر بعضی از دوستان در مورد دکتر طالبیان رو می خونین :

خانم رستمی :

سلام وعرض ادب دارم خدمت شما استاد عزیز
خواهش می کنم سپاس و قدردانی مرا بپذیرید
صمیمیت شما و گرمای کلاستون رو هرگز فراموش نمی کنم
امیدوارم لیاقت شاگردی شما رو داشته باشم
ارادتمند شما
رستمی

علی :

سلام و خسته نباشید این دفعه دیگه فارسی شد
این هم متن من به دکتر واسه سایتشون:
"
با سلام خدمت استاد عزیزم جناب آقای دکتر طالبیان
امیدوارم بر خلاف کلاسهای 4 ساعته شما که انگار نیم ساعت بود و خیلی زود میگذشت عمر شاگردی کردن شما برای من به این زودی تمام نشود.
شخصا یکی از افتخارات زندگیم را شاگردی شما دانسته و برای شما آرزوی موفقیت در تمام عرصه های زندگی دارم.
"
تمام شد اما در مورد قسمت بعدی وبلاگت به نظر من نه از صد فیلم بنویس نه از یکی از فلاسفه. در مورد یکی از دانشمندان مشهور عرصه صحبت با تلفن به نام آقای محمد جعفری صحبت کن. واقعا حیفه که کسی راجع به این عزیز ندونه! دو نقطه دی.

ولا محله ما هنوز صد فیلم پخش نشد و امشب قراره بده اما اگه واسه شما پخش کرده و قشنگ بود بنویس
موفق باشی دوست عزیز رئیسم

جواد :

اگه یه استاد باشه که همه دوستش داشته با